گاهی اتفاق بد منجر به نتیجه خوب می شود!

همیشه از این جاده پر پیچ و خم به سمت شهرهای شمال کشور می رفتم تا به اصطلاح چند روزی استراحت کنم و دور از محیط کار با همراهان خوش بگذرانیم. در سر یکی از این پیچ های زیبا و دلهره آور جاده، دیوار خانه ای نزدیک به جاده قرار داشت، خانه ای کوچک و روستایی که شاخه های درختان نارنج و گلهای بنفش زیبایی از بالای آن به بیرون کشیده شده بود! ولی یک طرف دیوار ریخته بود و معلوم بود که اتومبیل های گذری با آن برخورد کرده بودند و آجرهای کج و معوج آن نشان می داد که صاحب خانه محل صدمه دیده دیوار را بارها ترمیم کرده بود. خلاصه هر وقت از کنار این خانه رد می شدم، به این فکر می کردم که ساکنان خانه چه کسانی هستند و چرا با وجود خطر برخورد اتومبیلها با دیوار خانه اشان، هنوز به جای عقب بردن دیوار و دور کردن آن از جاده، با سماجت محل صدمه تصادفات را اصلاح می کنند؟
بالاخره آن روز رسید که من به پاسخ سوالم دست پیدا کنم و آن روزی بود که مطابق سایر تعطیلات در حال رفتن به شمال و سفری چند روزه با دوستانم بودم که درست کمی مانده به پیچ منتهی به خانه مورد بحث، اتومبیل سرعت گرفت و کنترل آن از دستم خارج شد و اینطور شد که اتومبیل مستقیم به سمت دیوار خانه کنار جاده رفت و درست از همان محل آسیب دیده دیوار …. بوم!… با دیوار برخورد کرد و مثل یک میهمان ناخوانده وارد حیاط خانه شد! دیوار ریخت، اتومبیل صدمه دید، ولی به مسافران و ساکنان خانه آسیبی نرسید… اما انگار به من صاعقه زده بود!!! چون با دیدن چهره ای مهتابی و زیبای دختری در حیاط خانه، انگار زمان برایم ایستاده بود و اصلا یادم رفت تصادف کرده ام، گویی کسی را دیده ام که از قبل می شناختم و آنچنان قلبم فشرده شده بود که حال طبیعی نداشتم!!!! …. بگذریم از اینکه چطور از ماشین با کمک سایرین بیرون آمدم و چطور تمام ساکنین خانه و اهالی محل بر سرما پروانه وار می چرخیدند و کمک می کردند تا جراحات ما بهبود یابد! … راستش را بخواهید آنچنان در عالم عشق ناگهانی غوطه ور بودم که اصلا یادم نیست مردم دور و بر ما چه می کردند! فقط این را می دانم که…. ماه بانو امروز همسر من است و حاصل آن تصادف مبارک! دو فرزند زیباست و دیگر اینکه دیوار خانه دیگر آنجا نیست و چند متری دور از جاده و در محل امنی قرار گرفته است و من به پاسخ سوالم رسیدم و آن این بود که: آن دیوار آنجا منتظر من بود تا با ورود بدون اجازه ام به حیاط خانه شریک زندگیم را پیدا کنم و بفهمم که هر اتفاق بدی لزوما به نتیجه بد ختم نمی شود!