لاله سفید

اولین روزی که دیدمش را خوب به یاد دارم، چشمانی مهربان و لبخندی شیرین بر لب داشت. خیلی زود سر صحبت را باز کرد و از خودش و محل کارش گفت. طنین صدایش پر از یکرنگی و محبت بود و برایم جالب بود که در این دنیای بی اعتمادی و رابطه های شکننده، کسی اینچنین صمیمی و صادقانه از خودش، افکارش و اطرافیانش بگوید و تازه  با تو آشنا نباشد و آنچنان آشنا با تو گفتگو کند که انگار سالهاست او را می شناسی! مهربانی و صمیمیت او فقط به مکالمات دو نفره ما در زمان انتظار برای شروع کلاسمان ختم نشد و آن روز او مرا بیش از پیش شگفت زده کرد! آن روز که مدیره نامهربان باشگاه ورزشی با چهره ای سرد و بی روح به من گفت: باید امروز شهریه ات را واریز کنی! تعجب کردم چون هنوز تعداد جلسات من پر نشده بود پس اعتراض کردم و او هم دلایل ناموجهی ارائه کرد که حسابی آرامشم را مختل کرد. بالاخره تصمیم گرفتم شهریه را واریز کنم ولی … در کمال تعجب متوجه شدم کیف پولم را همراه ندارم و مدیره باشگاه قبول نمی کرد که من از کلاس استفاده کنم و در جلسه بعدی شهریه را واریز کنم! در این میان صدای مهربان سروناز را شنیدم که می گفت: این کارت من، لطفا شهریه ایشون را از کارت من کم کنید! خیلی سعی کردم نگذارم او شهریه مرا واریز کند ولی واقعا اصرار صمیمانه و چشمان مهربانش مرا قانع کرد و او  شهریه مرا واریز کرد!!! در حالی که مدت آشنایی ما فقط به دو جلسه حضور در کلاس ورزش خلاصه می شد! بعد از آن ارتباط ما نزدیک تر شد بطوری که در هر جلسه کلاس به دنبالش می گشتم و وقتی نبود فضای کلاس انگار چیزی از دست داده بود! به دلیل اشتغالات و تراکم کار معمولا دیر به باشگاه می رسیدم و هربار وقتی وارد کلاس می شدم، در تهایت تعجب می دیدم سروناز برای من محل استقرارم و کلیه وسایل ورزشی مورد نیازم را آماده کرده و در فضای شلوغ کلاس که هر کس به دنبال تصرف مکان مناسبی بود، جای من همیشه در کنار سروناز آماده بود و با این وجود هربار کسی برای پیدا کردن جای مناسب مشکل داشت، این سروناز بود که با فراغ بال جای خودش را به او می داد و خودش در ردیفهای عقبتر قرار می گرفت. سروناز در نظر من  فرشته مهربانی است که حضور پرمهرش مرا به یاد گل لاله سفید می اندازد، خالص، صمیمی ، بخشنده و با گذشت!  ویژگیهایی که این روزها نایاب است! ولی در وجود این لاله سفید و در تمام سلولهای وجود او محبت، صمیمیت و مهربانی موج می زند! آنقدر که وقتی در کنارش هستی آرام می شوی! و یادت می آورد که می شود مهربان بود و انسانهای دیوذات و بدسرشت اطراف را فراموش کرد و هنوز به نور و عشق باور داشت!