از بی مسئولیتی مدیران سازمان تا یک تصمیم مهم!

(این داستان  را بر اساس خاطره یکی از دانشجویان دکتری ام  آاقای ابراهیمی نوشته ام)

کارمند زیباسازی در شهرداری هستم. چند سال پیش روسای سازمان به وضعیت کاری و انتظارات من توجه نداشتند، من هم لج کردم و کارها را پشت گوش می انداختم، ۴۰ روز طول کشید و از خره شیطون پیاده نشدم و تمام کارها مونده بود و من هم انگیزه ای برای رسیدگی به کارها نداشتم. تا اینکه با یک اتفاق تمام چارچوب فکری من و تمام ذهنیاتم به هم ریخت، آن روز کذایی به همراه پسرم که فقط ۳ سالش بود رفتیم پارک وقتی به زمین بازی رسیدیم، پسرم مشغول بازی شد و من به سراغ حفاظ دور زمین رفتم که سیمهای آن پاره شده و به شکلی خطرناک به اطراف پخش شده بود و با برخورد هر قسمت از بدن، می توانست باعث بریدگی شود. با خودم گفتم« بذار یک عکس از این فنس ها بگیرم ببرم به روسای اداره بدم که هم مثلا کاری کرده باشم و هم حال یک سری از همکارامو که درست کردن زمین بازی کار اونها بود را بگیرم». تو همین افکار  بودم و مداد و کاغذی که در دست داشتم بی هدف در بغل نگه داشته بودم که … یک هویی….. صدای فریاد پسرم را شنیدم که به سیمهای پاره شده حفاظ زمین برخورد کرده بود و  خون زیادی در چشمان و یک طرف صورتش را پوشانده بود!!

دست و پایم را گم کرده بودم و با کلی دستپاچگی فرزندم را به بیمارستان رساندم. خدا را شکر! چشم پسرم آسیب ندیده بود و سر میله های شکسته حفاظ از زیر چشم تا نزدیک گوش او را شکافته بود و امروز که ۱۲ ساله است، اثر زخم عمیقی روی صورتش باقی مانده که در واقع عمق این زخم تا اعماق جان من ادامه دارد!!!! آن روز بعد از این اتفاق تلخ به واقعیتی رسیدم که امروز هروقت به صورت پسر عزیزم و زخم عمیق روی صورتش را می بیتم، این واقعیت و این عبرت بزرگ را بیشتر به یاد می آورم و در انجام وظایفم مصمم تر و با احساس مسئولیت بیشتر عمل می کنم. آن تصمیم این بود:

« اگر مسئولین سازمان بی مسئولیتند و به کارمندان توجه ندارند، نباید ناراحتی ما از آنها باعث شود، در انجام وظایفمان کوتاهی کنیم و حق مردم را نادیده بگیریم. مطمئنا عواقب نامطلوب  این احساس بی تعهدی و عدم رعایت مسئولیت اجتماعی به نوعی ما را هم دچار نتایج نامطلوب می کند، پس در همه حال باید با انجام وظیفه  مانع به خطر افتادن افراد جامعه شویم».